توی باغچه ی پایین، کلاغی غمگین نشسته است.
میگوید: کاشکی سیاهیهای دنیا تمام میشد ...
از دادن خبرهای بد خسته شدم ...
و بعد آهسته گریه کرد.
من اول کتاب بهار نوشتم: زیر گنبد کبود ...
کلاغ قصه گویی بود که شادترین قصههای دنیا را میگفت ...
کلاغ با پر سیاهش، اشک روی گونهی سفیدش را پاک کرد و خندید ...
منبع:
یاران امین ـ نوجوان ـ آذر ماه1390 ـ شماره 74










نظرات
آر اس اس نظرات