اولینبار كه طعم تلخ خداحافظی را چشیدم، اولین سالهای زندگیام بود. مادر مرا میان چند تا بچه هم سنّ و سالهای خودم تنها گذاشت. یادم هست زن مهربانی را كه سعی میكرد مثل مادرها باشد، اما من دلم گرفته بود. یادم هست از گریهی من بچههای دیگر هم گریهشان گرفت. مادر برای اولینبار با من خداحافظی میكرد.
میدانستم باید عادت كنم و روزهای بعد عادت كردم به خداحافظی هر روز ...
دومینبار شاید وقتی بود كه پدر باید خداحافظی میكرد. راه دوری میرفت. سوار قطار شد. گونهام را بوسید و گفت: خداحافظ باباجون ...
بازهم مثل همان سالها قبل، بغض و گریه. از خداحافظی میترسیدم. تلخ بود. مثل دارویی كه وقتی تب میكردم و مریض میشدم، مجبور بودم بخورم تا خوب شوم و از آن سال به بعد با خیلیها خداحافظی كردم. خداحافظی با بغض و اشك سالهای مدرسه، دوستان، معلمها، ...
از همه مهمتر خداحافظی مادربزرگ بود كه شاید تلخترینشان بود.
داروی تلخ پایان باید آرام در من اثر میكرد. تا چیزی را خوب یاد بگیرم. «كسی میگوید خداحافظی و كسی دیگر سلام میكند.»
شاید چند ماهی بعد از خداحافظی تلخ مادربزرگ با هستی، خواهرم هستی به دنیا آمد.
سلامی دوباره ...
شیرین، دلنشین و پُر از انرژی و امید.
داروی تلخ تمام حرف و مداوایش همین بود. خداحافظی آغاز یك سلام دوباره است. یاد گرفتم دستهایم را بالا ببرم. خداحافظی كنم با سالهای عمرم كه میرود.
با لحظهها
با خوشیها
با غمها
یاد گرفتهام كه دستم را موقع خداحافظی پایین نیاورم، كسی در راه است كه باید به او سلام كنم.
سلامی دوباره به همین ثانیه كه در راه است.
به ساعت نگاه كن.
سلام زندگی ...
سعیده سعیدی
منبع:
یاران امین ـ مجله در مجله ـ آذر ماه1390 ـ شماره 74









